|
در سالی که گذشت روزگار نتوانست حریفم شود. امسال هم همچون سال های گذشته نمی گذارم روزگار بر من پیروز شود.
ای کاش سهم من از دنیا تنها نوشتههایی بود، بس
روزهای شادم را در کوچه پس کوچه های شهر گم کرده ام کسی نام و نشانی از آن ندارد! عشق در همین حوالی است اما دست نیافتنی...
طوفان برای ماه خودنمایی می کند خورشید برای دیدنش بی قراری می کند ماه چه بی انصاف شده است انگار بیچاره خورشید! دلش را به دست چه کسی سپرده است انگار ماه چه مغرورانه چشمانش را به روی او بسته بیچاره خورشید! انگشت نمای دنیا شده است انگار
سهم من از تو تنها نگاهی است، بس این نگاه را به دنیا هم نفروشم روزگار چشم دیدن ما را ندارد بیا و بت شکن باش ای یار غمخوارم سهم من از تو تنها مهربانی است، بس این مهربانی را هم هیچ به دنیا نفروشم روزگار چشم دیدن ما را ندارد بیا و خط های بی رمق را بشکن ای یارغمخوارم سهم من از تو اشک هایی است که روی گونه هایم پینه بسته روزگارچشم دیدن این اشک ها را هم ندارد بیا و به دور از نامحرمان همسفرجاده عشق باشیم
کمتر از يک ماه براي تخليه خانه فرصت ندارد و با پول پيش ناچيزش هم نتوانسته حتي خانه اي که مورد دلخواهش نباشد را پيدا کند. به ساعتش نگاه مي کند، تنها دوساعت به افطار باقي مانده است. دوساعت را غنيمت مي داند تا به چند مشاوراملاک هم مراجعه کند شايد بتواند به اندازه پولي که دارد، خانه اي اجاره کند. وارد مي شود و با صدايي گرفته مي گويد تنها شش ميليون پول پيش براي خانه دارم. هنوز جمله اش به پايان نرسيده بود که مشاور املاک حرف هاي مرد را به سخره مي گيرد و مي گويد که با اين پول درپايين ترين نقطه شهر هم نمي تواند خانه اجاره کند چه برسد به مرکز شهر. غرورمرد به يکباره خورد مي شود. اشک در چشمانش حلقه مي زند، اما غرور مردانه اجازه فرود اشک هاي هايش را نمي دهد. مرد ديگري که به نسبت همکارانش جا افتاده تر بود، به مرد روکرد و گفت: قيمت ها نسبت به سال گذشته افزايش چشمگيري داشته و حتي نزديک به دوبرابرشده است. با شنيدن حرف ها رمقي براي مرد باقي نمانده و دست از پا درازتر به خانه برمي گردد.
ارشاد دولت دهم، نظامی گنجوی را توبیخ کرد
خبرنگاران قلمتان زرین و اندیشه تان سبز |
About![]()
گاهی اوقات دلم برای خودم تنگ می شود
Home
|